تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه

بسمه تعالی

نمیدونم چرا نمیتونم ولی سعی میکنم

اینقده در میزنم تا درو واکنی..................

مهربون خدا کمک کن....

میگفت مامان ... مامااان....میذاری از این به بعد یه جا میریم چادر بذارمممم

چشمم چرخید    درست اون طرف صندلی عقب تاکسی نشسته بود روی پای مادرش

نگاهش کردم دیدم یه جسه کوچولو موچولو ، لاغر ، یه روسری که از بس کوچیک بود یه عالمه کش اومده بود تا گره بخوره زیر چونش، یه جوری سفت شده بود و کش اومده بود که گوشاش از زیر روسری زده بود بیرون

مامان .. مامانننننن ...... میذاری چادر بذارم

آآآخخ جووووننن میتونم حجاب کنم میتو..... -دیگه اینقده آروم حرف میزد که با همه فضولیم دیگه نمیشنیدم-

داشتم شاخ در میاوردمممم ، بچه با این قیافه ، به طرز لباس پوشیدن هیچکدوم نمیومد ....

مامان ... مامان میتونم بجای کاپشن هم چادر بذارم  

آآآآخخخخ جوووووونننننننن

نمیدونم    کاش که میشد پیاده نمیشدن که بازم حرفاشو میشنیدم    هههییییییی

بابا بابا با همه رنج و زحمتا توی تموم سختیا   هیشکی ندیده موهامو  حتی یه ذره از مومو

خداجون خودت فرج آقامونو برسون

نويسنده : ابوالفضل در 2:45 بعد از ظهرروز دوشنبه 26 فروردین1387 با موضوع :
- ( )

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

آجرک الله

اللهم عجل لولیک الفرج

نويسنده : ابوالفضل در 10:13 بعد از ظهرروز شنبه 25 اسفند1386 با موضوع :
- ( )

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

یادش بخیر همیشه......................

یادش بخیر همیشه به عشقت اسیر ............

یادش بخیر............

دیروز علی اس ام اس داد که یعنی واقعا ما داریم راه عمو رضا اینا رو میریم یا نه

یه چیزی بهش گفتم که خودم توش مونده بودم

گفتم .....از خود عمو رضا بپرس...

عموجون نمیخوای  بیای یه سری بهم بزنی ؟ نمیگی دلم برات تنگ شده؟ نمیگی .....

آخه نمیگی رقیه جانت توی این ....آخه بابا همیشه همراهم بودی

عمو مگه میشه شماها بهمون سر نزنین ما بتونیم کاری کنیم

بابا بیاین دعا کنین

مگه بدا دل ندارن

چند روزیه عمو پاشدی تنهای تنها با بابا رفتی سفر نمیگی ماها چیکار میکنیم کجا میریم با کی میریم

عمو از وقتی تو رفتی .........

عمو جونم سپر بلای جونم ....عمو از وقتی تو رفتی....

بیا بیا بیا بیا بیا .....بیا بیا که دگر تاب استقامت ................

نويسنده : ابوالفضل در 7:49 بعد از ظهرروز چهارشنبه 10 بهمن1386 با موضوع :
- ( )

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

سلام خورشید من  حالت خوبه  الهی قربونت برم کجایی پیدا نیستی   آخه نمیگی این دله  تنگ میشه   چرا فکر من نیستی عزیزم   نمیگی شبا میری تا صبح نمیای من چیکار کنم    نمیگی من چطوری باید تو رو ببینم   چطوری باید طاقت بیارم این همه مدت نبینمت    قربون هوای محلمونم که برم همیشه بارونی یا ابریه اگه هم اینجوری نباشه یهو اینقده جو گیر میشه داغ میشه که آدم نمیتونه بیاد تو رو نگاه کنه   اوندفعه داشتم نگات میکردم یهو دیدم همه دارن داد میزنن بچه مگه آدم اونجوری زل میزنه به خورشید کور میشی مامان میگفت همین کارارو کردی دیگه چشمات سو ندارن    مهربون من عزیزترین من    یا پشت ابر قایم میشی یا شبا از توی آینه ی ماه بهم نگاه میکنی   آخه اینا که همش شد مال تو پس من چی      عاشقی حسنش به اینه که دو طرفه باشه نه مثل من و تو      اینجوری که نامردیه     همه لطفا از یه طرف    همه بهره ها از طرف مقابل      این رسمشه ؟      کاش میشد که همش باشی    میدونی یه بار تصمیم گرفتم بیام قطب   آره خب مگه چیه گفتم تو اون شیش ماهی که همش روزه همش نگاهت میکنم    بعد واسه شیش ماه دیگش یا بر میگردم یا.......  خدا بزرگه دیگه     الهی بگردم تنهایی سخت نیست ؟!!!!؟!!!؟؟        میگما از اون بالا سخته همش همه مشکلات همه رو ببینی نه ؟ بعد مثل کارتونا از اون بالا به مشکلات همه برسی بعد تندی خودتو قایم کنی که بگی کی گفته من بودم

کاش میشد که به مانند ذلیخا باشم*یوسفم دیده و انگشتم و نارنج ز هم نشناسم

مگه نه؟؟؟!!!!    کاش مدهوش جمالت بودم*روی تو دیده و مدهوش نگارم بودم

ایکاش چشمام کور نبود کاش فقط این نبود که هر روز و همش* به کنار خودم احساس کنم* آفتاب گل رویت به جمالم افتد *روی نحسم ز گل روی تو چون ماه شود     ای از همه مهربان تر * ای مهربان مهربانتر * ای آرزویم کجایی ای مهربانم کجایی* ای نازنینم کجایی    آخه نمیگی تو این شبایی که ماه در نمیاد من به کدوم آینه ای چشم بدوزم      آینه ی دلم را  من میکنم مصفا    از عشق آن گل پاک  از عشق آن گل روو    جانان من تو برگرد   ای عشق  جان  برگرد    بیا و دلم را بخر جان من      بیا و دلم را تو با خود ببر      بیا ای نگارم   حبیبم      تو تکدانه مروارید عشق منی    تو امید دین و دنیای منی    فدایت شود آنچه در هستم است       فدایت شوم ای حبیبم حبیم

نويسنده : ابوالفضل در 11:35 بعد از ظهرروز سه شنبه 19 تیر1386 با موضوع :
- ( )

بنام خدا (اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه)

امروز بعد از چند روز بابا منو با ماشین آورد مهد کودک . آخه دیگه آروم آروم باید خودشم میرفت سر کار .

چادر کوچولو و گلدارم رو سرم کرده بودم و اومده بودم تو کلاس . خانوم معلم و همه بچه ها تا منو دیدن خشکشون زد ُ هیشکی انتظار نداشت من بیام . خانوم معلم مهربون تا منو دید با کلی مهربونی با اون بارون چشماش اومد و منو بوسید بغلم کرد اینقده محکم فشار داد که داشتم شاخ در میاوردم.

بچه ها همه اومدن دورمو گرفتن یکی میگفت : چرا این همه وقت نیومدی؟ - چرا تو این یکی دو ماهه اینقده کم پیدا بودی؟ - آخه مگه تو قرار نبود بیا با هم خاله بازی کنیم ؟  - مگه تو این همه مدت خونه نبودین ؟  - مامان باباتم کسی ندیده بود؟  - با مامانم بچه های کوچه تون رو دیدم پرسیدم میگفتن کوچه هم نمیای ؟  - کجا رفته بودین ؟   - همه میگفتن بابات میاد بیرون ولی تو و داداشات کم میاین بیرون ؟  - راستی من اینقده مامانت اینا رو دوست دارم آخه هر وقت مامان و بابات منو میبینن کلی منو ناز میکنن ؟ - بابا میگفت بابا بزرگت پر کشید رفت پیش خدا خوش بحالش منم دوست دارم بزرگ که شدم مهربون بشم مثل بابابزرگیه تو  بعد برم پیش خدا .

این حرفها هیچکدوم نمیتونست لبهای منو واکنه و فقط باعث میشد دلتنگیم بیشتر بشه اینقده حرف زدن و منو صدا کردن که ....اگه خانوم نبود نزدیک بود قهر کنم برم از کلاس بیرون .خانوم معلم مهربون به دادم رسید وگرنه رعد و برقی میزدم که همه از ترس دیگه منتظر بارون بعدش نمونن.

قربونش برم اینقده مهربون حرف زد که بیشتر یاد مامان افتادم.

اینقده ناراحت بودم که نگو . آخه مامان چند روز قبل از اینکه بره سفر اینقده سفارش کرده بود من دیگه نمیتونستم به چیزی غیر از اونا فکر کنم .وقتی مامان این حرفا رو میزد انگار داشتم شاخ در میاوردم آخه من به این کوچیکی چطوری باید مواظب بابا میشدم . چطوری باید جای مامانو برا داداشای عزیزم که بزرگترام بودن پر میکردم . تازه یه حرفایی میزد که اصلا نمیفهمیدم میگفت بزار همون موقع میفهمی ولی یادت نره ها . منم همش میگفتم مامان مگه خودت نیستی خب همون موقع بگو دیگه من یادم میره ها؟؟!!

جناب آقای رئیس اینها را طی این نامه به عرض حضرتعالی رساندم تا بدانید چرا سالی چند روز را بدون اینکه بخواهم موقعیت اداره را در نظر بگیرم میخواهم بروم دنبال مادرم بگردم.هنوز منتظرم تا شاید برادر زاده ام بیاید و بگوید مادر کجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا عزیز سفر کرده ام را به داد برسان

امضاء : زینب

نويسنده : ابوالفضل در 5:4 بعد از ظهرروز شنبه 2 تیر1386 با موضوع :
- ( )

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

دلم دوباره خبر ميدهد حضور تو را                                  

                                                   بدون فاصله حس ميكنم حضور تو را

به من مگو كه نرفته چگونه باز آيم                                 

                                                 مسير جاده خبر ميدهد عبور تو را

كدام آينه در اين زمانه ناقص نيست                                   

                                                   كه خوب جلوه دهد انعكاس نور تو را

شبي به شيشه ي طوفانيم به صيد بيا                                         

                                                      مگر كه لمس كنم رشته هاي تور تو را

من از زيارت ناحيه خوب دانستم                                

                                                        كسي شكسته است شيشه ي غرور تو را

 

هنوز يك ساعتي مانده بود تا وقت نافله پاياني شود؛ هنوز ميشد خوابهايي رنگين ديد، آخر ديشب بعضي بچه ها پست سواري كرده بودند يا بهتر بگويم سر پست بجاي ايستاده پاييدن ايستاده خوابيده بودند و شايد بد خواب شده بوديم ، آخر هنوز سيدي از عز آباد ميتوانست تا بجاي سوت زدن بر شيرينيه تداوم اين افقي بودن اجازه دهد اما قانون صف جمع بازي اين اجازه را محدود ساخته بود در حد هيچ

چه آفتاب سوزاني ، آدم پوست اندازون ميشد حتي در گروهان دودره بازي مثل گردان 24 برره

پوتين به عنوان رييس جمهور روسيه دمار از پاي آدم در اين هوا در مي آورد مخصوصا كه اگه از همون اول كيپِ پا بود و حالا مجبور بوديم حتي وقتي استراحت ميكرديم روي تاولهاي پر آب كف پايمان راه برويم

با وجود اينكه يك ساعت زودتر بايد ميرفتيم تا انتظار الله اكبر صبح و شام و ظهر رو بكشيم اما باز امان از اون وقتي كه آدم دير ميرسيد

.

...

.....

........

كبوترا داشتن ميپريدن، هنوز دوساعت مونده بود تا هوا گرگم به هوا بازي كنه با خورشيد خانوم

هم همه اي بود كه ديدنش قشنگ تر از نديدنش بود......"الان از ظهر خيلي شلوغ تر شده هاااا ..... "

آخر نفهميدم من تنبل بودم تو قطاب فروشي يا اينكه اينا عاشق ِصاحبِ مكه توي ايرانِ خودمونن

هر چي كه بود تنبل بايد از بين خوبا بر ميگشت محل خودشون چون ديگه وقت نداشت

راستي            صابخونه سلام رسوند واسه همه

........

......

...

..

نميدونم اگه بچه ها مخصوصا سه ساله ها رو ميبردن سربازي تو كوير چي مشد

 

....آن دوست كه بر خانه دلها بنشيند        حيف است كه بر دامن صحرا بنشين

 بنموده مسخر دل ما را ، چه خوش باد       تا آيد و بر ديده بينا بنشيند            

   يا رب تو بفرما اجازت به ظهورش         تا آيد و بر مردمك ما بنشيند.........

......بيا و ببين كه ......................

تو قدم به چشم من نِه   بنشين كنار جويي

 

نويسنده : ابوالفضل در 9:52 بعد از ظهرروز یکشنبه 23 اردیبهشت1386 با موضوع :
- ( )

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و شيعته و المستشهدين بين يديه

هنر نزد ايرانيان است و بس .

چه بچه ي هنرمندي ... ! هه هه هه !

خونمون مهموني دادين ؟! يعني چي؟ بابا ، اينا چي ميگن ؟ اومدن خونه ي ما مهمون دعوت كردن ؟! مگه خودشون خونه ندارن ؟ خب ميخوان از كسي پذيرايي كنن خودشون كه خونه دارن خب چرا همونجا بستني شيريني نميدن بهشون !!!! آخه مگه آدم از مال كس ديگه هم ميبخشه؟!

.

.

.

آن زمان ها را كمي بيشتر به ياد ندارم ؛ مگه نه !؟ پس چند تا .

.

.

هنر نزد ايرانيان است و بس (نقطه)

محدثه شاخه اي گل داد . گلش زيبا بود  سفيد با ساقه هايي سبز و پرچمي زرد رنگ ! اين گل را فقط بخاطر آن داد كه در ماشين اندكي برايش لبخند زده بود . موهايي افشان و پسرانه(هر چند مثل پسرهاي كوچمون)   ناخنهايي لاك زده  با شلوار ليٍ گل من گلي

روسري اش را برداشته بود چون هوا ديگر گرم بود !

فاطمه آنسوتر داشت روسري اش مي افتاد لپ هايش گل انداخته بود با آن لباس آبي آسماني اش !

نميدانم محدثه دو سال از فاطمه كوچكتر بود يا اينكه فاطمه كلاس اول

هر چه بود گوشواره هاي كودك پنج ساله با آن خاتم فيروزه اي مي درخشيد !

چقدر پياده روي در اين صحراي داغ سخت است .

سلام مصطفي آقا خان جان ! خوبيد ؟! آخه چرا اينجا .  چه پايان عظيمي ! اي كاش ...!

.................  .

سلام سيد محمد حسين آقا جان ، شما چطوريد ؟ آخه شما با اين هفتاد و هفت هشت نفر چرا اينجا .

حالا كه از نزد آقا سيد محمد حسين برگشتيم ديگر محدثه روسري اي دارد كه از سفيدي زياد رگه هاي چهار خانه سياه دارد !

كاش دل من هم اينقدر پنج ساله بود كه با يك بار حاج سيد محمد حسين ديدن مي فهميد چگونه بايد ..... .

چه بيابان عظيمي و غروبش چقدر پرحرف است ، ديگر دارد سرم از غمباد ميتركد ؛ اي كاش !

الهي فدايت شوم كه هنوز ...!

                                          اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

كاش دهلاويه را چمران باران و هويزه را علم الهدي بوران بر .....  .

و شايد اين را 1 پذيرفتيم

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و شيعته و المستشهدين بين يديه

شهادت هنر مردان خداست و بس !

(حتي اگر تازه مرد شده باشند ! )

*هنر نزد ايرانيان است و بس (نقطه)*

پنج ساله بود و كوچك  ، صورتي كوچك ، دستي كوچك ، انگشتاني كوچك ، دلي كوچك ، چشمي كوچك ، دستاني كوچك ، پاهايي كوچك  و دندانهايي كوچك  همگي رديف   همگي سفيد  حتي يكي شان هم ... !

       - آخر محدثه بابا داشت  - (نقطه)

ولي فاطمه دندانهايش يكي در ميان بود و ... !   - مي گفت شيري هايش افتاده اند –

هنوز گول زدن را بلد نبود    هنوز بلد نبود حسادت كند  اين را با چشمانم ديدم - فاصله - .    پنج ساله

امروز سري به علقمه زديم   آري   نخلستاني بي مشك   علمداري بي پاسخ  -  -  .

آري نخلستاني بي نخل (اي كاش )    شطي بي آب (اي كاش يا نه )

فقط ميدانم چند ساله اي بي عمو   و

.

.

.

.

چند لحظه پيش آيا آنجا خيمه اي نبود ؟ !  فكر نميكني تمام خيمه ها خميده باشند   انگار كه در فتوشاپ كمي همه آسمان را بريده باشي و كج كج چسبانيده با.......  .

اينجا كربلااااااا ؟!؟؟

مي گفت مي رويم جايي كه روزي علي بن موسي –عليه السلام- وقتي ميخواست مشهدي شود اينجا كمي صبر كرد و با قبل از عاشقانش گريست.

چه كربلاي عزيزي چقدر     .

سلام به همه بر و بچه هاي گل

اي كاش دستم تنگ نبود تا مي آمدم   وحالا شرمنده ام

الهي چنان كن سر انجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار

و در اينجا عمود و عمو را در دشتي آبگرفته از رمل ديدم كه چشمان كور را شفا دادند اما ، من كه نميديدم تا شفايم دهند .

چقدر خورشيد زيباست     اما چقدر خورشيدي ميله گرد ميخواهد

                                                                    گران ميشود   مگه نه !؟!

كاش مي شد خوشبگذرد به شما

اما چقدر

الهي دورت بگردم . و فدايت كه شدم خنديدم

اروندي ميان شلمچه

 

و حالا كه زبيت الله به بيت بابا ميرفتيم ديگر از گرماي تابستاني ابتداي بهار ، فاطمه از حجابش تنها لباس بلندي مانده .

هر چند ديگر آستينش را نخورده تا نرسد به قوزك دستانش !  چقدر زيبا تر شده اين كلاس اولي از وقتي مامان موهايش را شانه گيس كرد - با آن لپ هاي قرمزش -

 

حال شما ؟   مويي كه سوخته  ...   ؟!

 

تويي تمام هست من اي گل

                   كاش ميشد كه...

                             الهي قربونت برم

 

 

و اي كاش حكايت فاطمه و محدثه ادامه داشتتتتتتتت .

نويسنده : ابوالفضل در 3:3 بعد از ظهرروز سه شنبه 14 فروردین1386 با موضوع :
- ( )

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و شيعته و المستشهدين بين يديه

اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه الساعه و في كل الساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسكنه ارضك طوعا تمتعه فيها طويلا

يا مقلب القلوب و الابصار    يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال    حول حالنا الي احسن الحال

سلام بابا جون

خوبي عزيز  خيلي وقته سر نميزني باباجونم   دلم تنگ شده ها

آخه دلت مياد بابا ، اين همه مدت چطوري منتظر بمونم بابايي

 

 

ميدوني اون روز كه اومدم مامان بهم گفت .....اذان..

مامان مهربوني ميكنه ميبرتم به مهموني ...برام عروسك ميخره......گاهي اوقات.

مامان مهربوني ميكنه ميبرتم به مهموني ...بارون ميباره رو سرم....................مگه كسي...؟! نميدونم ..

تو مهموني رفته بودم اون طرفا همه اول داد ميزدن تو رو صدا ميكردنت!!!

كلي با ذوق     كلي همه منت كشون      بعدش همه .............

بابا جونم.....بابا جون......آقا جون....-چه حالي ميده بابا جون اينجوري صداتون ميكنم.....

همه ميگن شما مياي          همه ميگن .....اااااااااااااا.......چيزه...........مممممممم.......

بابا جونم ...يه سئوال بپرسم ؟  چيزه ! باباجون نميخواي بياي ؟؟؟؟

باباجون ميشه گوشتونو بيارين نزديك نترس باباجون نميخوام يواشكي بوس بدم بعدا شما هم مثل لب و لوچه ي من لواشكي بشي ميخوام يه چيز بگم كسي نشنوه " شنيدم اگه بچه ها دعا كنن خدا قبول ميكنه باباجون، چرا پس من كه دعا ميكنم يا وقتي همه دعا ميكنيم تو بياي ، نمياي؟ مگه مااا بچه نيستييييييم!!! بابايي يه چي بخوام قبول ميكني ؟ حالا كه دعاي منو خدا دوست نداره يا اينقده سرم شلوغه كه محلم نميذاره  من يه دعا كنم شما آمين بارونش ميكني برام ؟ آخه ميدونييي مامان اينا ميگن خدا حرف خوبا رو گوش ميده ، شما خيلي خوبي ديگه وگرنه خدا قايمت نميكرد منااااا نبينيمت !!! هااااا "  

بابايي ، مامان ميگه دعا نكنم شما بياي بعدا برام لواشك و خونه سازي و عروسك بخري

ميگه گلم  دعا بكن بابا بياد چون كه ........ باباااااااست

-...........................................-

يا رب الحجه بحق الحجه اشف صدر الحجه بظهور الحجه

عيدي ما يادت نره!( )

كاش ميشد تو پرانتز رو ......

منتظرماااااااااااااااااااااااااا، واي ، كاش ببخشيد توانش را داشت ولي چه كنم.

نويسنده : ابوالفضل در 1:22 قبل از ظهرروز جمعه 3 فروردین1386 با موضوع :
- ( )