اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم ××× شاید که نگاهی کند، آگاه نباشیم
بسمه تعالی
نمیدونم چرا نمیتونم ولی سعی میکنم
اینقده در میزنم تا درو واکنی..................
مهربون خدا کمک کن....
میگفت مامان ... مامااان....میذاری از این به بعد یه جا میریم چادر بذارمممم
چشمم چرخید درست اون طرف صندلی عقب تاکسی نشسته بود روی پای مادرش
نگاهش کردم دیدم یه جسه کوچولو موچولو ، لاغر ، یه روسری که از بس کوچیک بود یه عالمه کش اومده بود تا گره بخوره زیر چونش، یه جوری سفت شده بود و کش اومده بود که گوشاش از زیر روسری زده بود بیرون
مامان .. مامانننننن ...... میذاری چادر بذارم
آآآخخ جووووننن میتونم حجاب کنم میتو..... -دیگه اینقده آروم حرف میزد که با همه فضولیم دیگه نمیشنیدم-
داشتم شاخ در میاوردمممم ، بچه با این قیافه ، به طرز لباس پوشیدن هیچکدوم نمیومد ....
مامان ... مامان میتونم بجای کاپشن هم چادر بذارم
آآآآخخخخ جوووووونننننننن
نمیدونم کاش که میشد پیاده نمیشدن که بازم حرفاشو میشنیدم هههییییییی
بابا بابا با همه رنج و زحمتا توی تموم سختیا هیشکی ندیده موهامو حتی یه ذره از مومو
خداجون خودت فرج آقامونو برسون