تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر - التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

بابا یه مدتی بود دیگه نمیومد خونه.....مامان میگفت بابا پرید....پر کشید پیش خدا.... بابا جونم ... مهربونم .... عزیز من ....مامان میگفت دیگه نمیاد تا یه روز ماها بریم تا پیش اون........................ راستش الان دیگه از وقتی بابا پریده تا پیش خدا عمو همش میاد سر میزنه.... به مامان میگم عمو چرا قبلا که بابا بود زیاد نمیومد خونمون الان فقط میاد....عمو خیلی خوب بود همش دلم میخواست بابا هم تا وقتی بود عمو جونمو میدید....نمیدونم شاید دیده بود بابا......عمو مهربون من هم باهامون همبازی بود هم خرجیمونو میداد هم هوامونو داشت .... هم همش به مامان میگفت هر چیزی لازم دارید به من بگید میرفت حتی نون میپخت ... صورتشو کنار آتیش که میبرد دلم یهو هوار میزد ولی عمو آروم و بیصدا یه چیزایی میگفت.....عمو خیلی زود زود میومد.....ولی یهو یه بار دیگه دیر کرده بود ...مامان همش نماز میخوند تو اون روزا ....دعا میکرد تو اون روزا ...گریه میکرد زاری میکرد ...آروم از پشت سرش اومدم و کنار مامانم نشستم ......مامان خونه که ناراحت باشه دل آدم..... بالاخره گیر دادم لج گرفتم گفتم عمو رو میخوام ...هیچچی نگفت گفت میای بریم خونه عمو ....ذوق کردم ... ولی دیدم ناراحته ... فهمیدم عمو جون دلم مریض شده ...ولی وقتی پرسیدم هیچچی نگفت...وقت راه افتادنم گفتش بیا شیر ببریم واسه عمو جونت خوبه...کاسه شیر تا اونجا ها ....خونه آشنا دیدم ....بچه محلامون همه ...کنار دستامون دیدم...همه اونایی که خدا مثل خودم فقیر بودن یا .... این همه کاسه شیر ....مامان ....مامان ....مامان اگه عمو این شیرا رو بخوره خوب میشه ...مامان ....مامان ....تو رو خدا ....جواب بده.... مامان..........مامان  اون آقا خوشگله کیه؟مامان ...مامان ...با بابا اومده بودم این خونه   

همین آقاخوشگله بود تو دم در .....اینقده خوردنی دادن بهم مامان ...... بهش میگی بذاره برم پیش عموم ...............................................................

مامان ....مامان چی شده  چرا همتون یهو دارین داد میزنین ......نکنه .........................

  

آقا    پسر فاطمه ..................................................................ایشالله زودتر بیای

نويسنده : ابوالفضل در 10:20 بعد از ظهرروز جمعه 21 مهر1385 با موضوع :
- ( )