اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم ××× شاید که نگاهی کند، آگاه نباشیم
بنام خدا (اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه)
امروز بعد از چند روز بابا منو با ماشین آورد مهد کودک . آخه دیگه آروم آروم باید خودشم میرفت سر کار .
چادر کوچولو و گلدارم رو سرم کرده بودم و اومده بودم تو کلاس . خانوم معلم و همه بچه ها تا منو دیدن خشکشون زد ُ هیشکی انتظار نداشت من بیام . خانوم معلم مهربون تا منو دید با کلی مهربونی با اون بارون چشماش اومد و منو بوسید بغلم کرد اینقده محکم فشار داد که داشتم شاخ در میاوردم.
بچه ها همه اومدن دورمو گرفتن یکی میگفت : چرا این همه وقت نیومدی؟ - چرا تو این یکی دو ماهه اینقده کم پیدا بودی؟ - آخه مگه تو قرار نبود بیا با هم خاله بازی کنیم ؟ - مگه تو این همه مدت خونه نبودین ؟ - مامان باباتم کسی ندیده بود؟ - با مامانم بچه های کوچه تون رو دیدم پرسیدم میگفتن کوچه هم نمیای ؟ - کجا رفته بودین ؟ - همه میگفتن بابات میاد بیرون ولی تو و داداشات کم میاین بیرون ؟ - راستی من اینقده مامانت اینا رو دوست دارم آخه هر وقت مامان و بابات منو میبینن کلی منو ناز میکنن ؟ - بابا میگفت بابا بزرگت پر کشید رفت پیش خدا خوش بحالش منم دوست دارم بزرگ که شدم مهربون بشم مثل بابابزرگیه تو بعد برم پیش خدا .
این حرفها هیچکدوم نمیتونست لبهای منو واکنه و فقط باعث میشد دلتنگیم بیشتر بشه اینقده حرف زدن و منو صدا کردن که ....اگه خانوم نبود نزدیک بود قهر کنم برم از کلاس بیرون .خانوم معلم مهربون به دادم رسید وگرنه رعد و برقی میزدم که همه از ترس دیگه منتظر بارون بعدش نمونن.
قربونش برم اینقده مهربون حرف زد که بیشتر یاد مامان افتادم.
اینقده ناراحت بودم که نگو . آخه مامان چند روز قبل از اینکه بره سفر اینقده سفارش کرده بود من دیگه نمیتونستم به چیزی غیر از اونا فکر کنم .وقتی مامان این حرفا رو میزد انگار داشتم شاخ در میاوردم آخه من به این کوچیکی چطوری باید مواظب بابا میشدم . چطوری باید جای مامانو برا داداشای عزیزم که بزرگترام بودن پر میکردم . تازه یه حرفایی میزد که اصلا نمیفهمیدم میگفت بزار همون موقع میفهمی ولی یادت نره ها . منم همش میگفتم مامان مگه خودت نیستی خب همون موقع بگو دیگه من یادم میره ها؟؟!!
جناب آقای رئیس اینها را طی این نامه به عرض حضرتعالی رساندم تا بدانید چرا سالی چند روز را بدون اینکه بخواهم موقعیت اداره را در نظر بگیرم میخواهم بروم دنبال مادرم بگردم.هنوز منتظرم تا شاید برادر زاده ام بیاید و بگوید مادر کجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا عزیز سفر کرده ام را به داد برسان
امضاء : زینب